|
اخبار -
اجتماعی
|
|
آسمان نيوز
|
|
جمعه, 27 شهریور 1388 ساعت 18:31 |
|
افلاطون (Plato)
افلاطون در سال 427 قبل از در خانواده اي اشرافي به دنيا آمد.
در 18 سالگي با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردي سقراط به سر برد. بعد از اعدام سقراط يک سلسله سفر را آغاز کرد که در طي اين سفرها از نقاط مختلفي از جهان نظير مصر و سيسيل و فلسطين ديدن کرد که در اين سفرها با انديشه هاي متفاوتي آشنا شد که تاثير آنها در افکار افلاطون هويدا است.هنگامي که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. در اين زمان بود که مدرسه معروفش را به نام آکادمي تاسيس کرد. اين مدرسه را مي توان اولين دانشگاه محسوب کرد که در آن دروسي نظير فلسفه رياضيات و نجوم تدريس مي شد. براي مطالعه افلاطون يقينا بهترين منبع همان آثار اوست که در قالبي ادبي نوشته شده اند. با مطالعه اين آثار به راحتي مي توان به قريحه ادبي افلاطون پي برد. مهمترين و در عين حال کاملترين اثر افلاطون کتاب جمهوريت است. که او در اين کتاب در باره مسايل فلسفي مختلفي سخن رانده است از اخلاق گرفته تا ساسيت و هنرو تربيت و مابعد الطبيعه سخن رانده است. با مطالعه نوشته هاي افلاطون مي توان به سير افکار او پي برد. کتب وي را مي توانيم بر اساس دوره اي از زندگي که افلاطون اقدام به نگارش آن کرده است به سه دسته تقسيم بندي نماييم. دسته اول کتب و رسالاتي هستند که در دوران جواني او نگاشته شده اند. نوشته هاي اين دوران اکثرا ديالوگهايي بدون نتيجه گيري هستند. سمت و سوي نوشته هاي اين دوران مربوط به فعاليت هاي تربيتي است. آثار دوره ميانسالي بر خلاف دوره جواني حاوي ديالوگهايي با نتيجه گيري است. درآثار اين دوره است که مسايل اساسي فلسفه فلاطون نظير ايده و مثل مطرح مي گردد . اثر برجسته افلاطون در اين دوره جمهوريت است. و بالاخره آثار دوران کهولت افلاطون که مي توان آنها را آثار دوران پختگي و اصلاح آثار قبلي دانست .براي مثال از آثار اين دوره مي توان به قانون و نواميس اشاره کرد. افلاطون در فلسفه راه استادش سقراط را دنبال کرد. بدين معنا که دغدغه اصلي او انسان بود و از فلاسفه طبيعي دور شد.اوقسمت زيادي از تلاش خود را معطوف به حل مسايلي نظير اخلاق حق و عدالت کرد. او در جمهوريت مباحثه سقراط و شخص جدلي را به تصوير مي کشد که سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث مي کنند. سقراط آن شخص به تعريف کردن مفهوم عدالت وامي دارد . که در نهايت آن شخص مجبور مي شود که بگويد: حق در قدرت است و عدالت در نفع قويتر(نظير بعضي از تعابير نيچه). سپس وي از سقراط مي خواهد که او نيز تعريفش را ارايه دهد که سقراط به نوعي از ارايه دادن تعريف طفره مي رود و چنين پاسخ مي دهد که عدالت نوعي رابطه سالم بين افراد در اجتماع است. بنابراين مطالعه آن به عنوان بخشي از جامعه و اجتماع راحت تر است. همانند اينکه بوسيله توصيف يک جامعه سالم توصيف يک فرد سالم راحتر مي شود. افلاطون به اين شکل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن مسايل سياسي آن اجتماع مربوط مي کند. در اينجاست که کم کم با فلسفه سياسي افلاطون که از نکات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه مي شويم. او پس طرح مسايلي مانند اينکه حرص و طمع و يا برتري جويي سبب مي شود که افراد و جوامع انساني مدام با هم در کشمکش باشند . به اين نتيجه مي رسد که ابتدا بايد انسان را از لحاظ روانشناختي مورد بررسي قرار دهد تا بوسيله آن به پي ريزي جامعه اي ايده آل نايل گردد. در روانشناسي افلاطون رفتار هاي انسان از سه منبع ميل و اراده و عقل سرچشمه مي گيرد .ميل انسان شامل مواردي نظير تملک شهوت غرايز مي شود. مرکز اميال نيز در بدن شکم است.هيجان هم مواردي مانند شجاعت قدرت طلبي و جاه طلبي را در برميگيرد. عقل نيز مسئول مواردي نظير انديشه و دانش و هوش است. منابع ذکر شده هم در افراد مختلف داراي درجات متفاوتي است. مثلا در بازاريان و کسبه عموم مردم ميل است که نقش اصلي را در زندگي بازي مي کند و در جنگجويان و لشگريان هيجان نقش اصلي را بر عهده دارد. و عقل نيز پايه رفتار حکما ست. بعد از اين مقدمات افلاطون شروع به ترسيم جامعه آرمانيش مي کند و براي ايجاد آن راهکاري هم ارايه مي دهد. آرمانشهر او جامعه ايست که درآن هر کس با توجه به ذاتش يعني همان منابع رفتاري که در فوق ذکر شدند در جاي خودش قرار گرفته باشد مثلا کسي که ميل در او بالا باشد فقط مشغول کسب و کار خود شود و در کار سياست دخالت نکند يا کسي شجاعت و هيجان او در درجه اي بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه نظامي باشد. در آرمانشهر افلاطون سزاوارترين گروه براي حکومت فلاسفه هستند که در آنها عنصر عقل در درجه بالايي قرار دارد(نوعي از نخبه گرايي). اينجاست که افلاطون نيز مانند سقراط تمايلش را به آريستوکراسي (حکومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموکراسي بر مي خيزد.البته بايد توجه داشت که اشراف يا شريفترين مردم براي حکومت الزاما کساني نيستند که داراي قدرت و ثروت اند. بلکه بايد اين افراد داراي حکمت باشند تا شايستگي لازم را براي حکومت داسته باشند. و اما راهکار افلاطون براي تشکيل آرمانشهرش: ابتدا بايد کودکان زير 10 سال را جمع کرد و آموزش همگاني آنها را شروع کرد اين آموزشها شامل مواردي مانند موسيقي ورزش و تعاليم مذهبي مي شود.در اين ميان تعاليم مذهبي بر مبناي دين تک خدايي از اهمييت خاصي بر خوردارد است .افلاطون مي خواهد از مذهب به عنوان عاملي براي کنترل توده هاي مردم استفاده کند به عقيده او اعتقاد به يک خداي قادر و مهربان و در عين حال قهار باعث مي شود که کنترل رفتارهاي مردم راحت تر شود و گرايش آنها به طرف جرم و جنايت خود به خود کم شود. اين آموزشها تا سن 20 سالگي ادامه خواهند يافت. سپس در اين سن از کليه آموزش ديدگان امتحاني گرفته خواهد شد به شکلي که در اين امتحان اکثريت شرکت کنندگان حذف شوند. اين اکثريت به کسب و کار و بازار و کشاورزي و... مشغول خواهند شد. تربيت قبول شدگان اين امتحان تا سن 30 که زمان بر گزاري امتحاني دوباره است ادامه خواهد داشت . مردود شدگان اين دوره به مشاغلي نظير سپاهيان و لشگريان را اشغال خواهند نمود . کساني که اين امتحان را نيز با موفقيت پشت سر بگذرانند آموزش آنها 5 سال ديگر هم طول خواهد کشيد که در اين 5 سال با مسايلي نظير رياضيات و فلسفه و ايده و مُثل افلاطوني سر خواهند کرد. با ايده و مُثل افلاطوني به زودي آشنا خواهيم شد. بعد از اين 5 سال افراد آموزش ديده بايد 15 سال را بين بقيه مردم بدون هيچ پشتوانه اي و به تنهايي زندگي کنند. که اين نيز براي آنها نوعي امتحان محسوب مي شود. بعد از از اين 15 سال کساني که اين امتحان هم را با موفقيت يگذارنند آماده حکومت هستند.براي اينکه اين افراد دچار فساد نشوند بايد زندگي در سطح پايين و مانند سربازان داشته باشند. آنها از داشتن زن و فرزند اختصاصي محروم مي شوند و زن و فرزند آنها اشتراکي خواهد بود تا مبادا به عشق به همسر و فرزند مانع وظيفه خطير آنها گردد. بدين شکل حکومت تشکيل مي شود که حاکمان آن بدون هيچ گونه راي گيري به قدرت ميرسند و در عين حال مناسب ترين افراد هم براي حکومت هستند. در اين شيوه هيچ چگونه نزاع و درگيريي هم براي تصاحب حکومت اتفاق نخواهد افتاد. از نظر افلاطون در چنين سيستمي است که حق و عدالت تحقق مي يابند. زيرا هر کس بر حسب استعدادها و تواناييهايش در موقعيت مناسب خود قرار گرفته است و فرصت هاي محيطي بر اي افراد از طبقات مختلف يکسان است در حالي که در ديگر انديشه هاي حتي انديشه هاي پيشرفته امروزي نظير ليبرال دموکراسي نيز چنين امکاني وجود ندارد. از اين جهت افلاطون به کلي با دموکراسي يونان مخالف است. افلاطون جامعه را به شکل پيکره اي انساني در نظر مي گيرد. که حکام فيلسوف سر آن هستند . و سينه آن را سربازان و لشگريان تشيکل مي دهد.مردم عادي نظير بازرگانان پيشه وران و کشاورزان هم شکم آن هستند. به نوعي مي توان گفت که افلاطون در اواخر عمر متقاعد شده بود که تشکيل دولت آرمانيش ممکن نيست. از اين رو در کتاب قانون به تشريح دولتهاي ناکامل مي پردازد.معيار او براي طبقه بندي دول ناکامل نزديکي آن دول به حکومت آرماني اوست. او حکومت هاي ناکامل را بر اساس نزديکي به آرمانشهرش به اين دسته ها تقسيم بندي مي کند: 1 تيموکراسي 2 اليگارشي 3 دموکراسي 4 جباري يا مستبد . حکومت تيومکراسي حکومت متفاخران است حکومتي مانند اسپارت . اين نوع حکومت معمولا در اثر زراندوزي طبقه حاکم تبديل به حکومت اليگارشي مي شود که حکومت توانگران و ثروتمندان است. در اين حکومت پول معيار همه چيز است. سرانجام اين نوع حکومت هم افزايش زراندوزي در جامعه و به تبع آن ايجاد جامعه اي دو قطبي و ايجاد شکاف هاي عظيم اجتماعي است .که سر انجام آن انقلابي است که به دموکراسي مي انجامد. دمکراسي هم حکومتي است که در آن افراد غير متخصص بسياري به امر حکومت مشغول اند. علاوه بر آن گروههاي مختلف اجتماعي در آن دايما بر سر تصاحب حکومت در رقابت و نزاع به سر مي برند. پس از آنکه يکي از اين گروهها موفق به تصاحب کامل قدرت شد خود به خود حکومت دموکراسي از بين رفته است و حکومتي مستبد و يا به عبارتي ديگر جبارانه جايگزين آن گشته است. به نظر نگارنده اين مطلب مهم ترين انتقادي که مي توان به اين جامعه آرماني افلاطون وارد کرد اين است که او تابلويي بي حرکت و منظم وماشين وار از جامعه ترسيم مي نمايد وتوجه کافي را به تغيير و تحول اجتماع و به خصوص افرادش را نمي کند. شايد بتوان گفت که در آرامان شهر افلاطوني فرديت افراد جامعه فداي تشکيل جامعه اي آرماني مي گردد. شايد اين ديد افلاطون به جامعه از همان نظريه "مثل" که پايه اي فلسفي او را تشکيل مي دهد ناشي شده باشد.مي توان نظريه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدين شکل شرح داد: افلاطون نيز همانند هراکليتوس و پارمنيدس همه دنياي اطرافمان را که به وسيله حواس از آن مطلع مي شويم را دنيايي متحرک تغييرپذير و فناپذير مي داند لذا او معتقد است دنيايي که ما بوسيله حواسمان درک مي کنيم موضوع علم نيست و اصلا اين دنيا کاملا واقعي نيست. دنيايي که ما حس مي کنيم دنيايي است محدود به زمان و مکان و در قيد تحرک و تغيير پذيري پس حقايق واقعي واصيل نمي تواند شامل اين دنياي محسوس ما باشد. ودر سطح بالاتري از آن قرار دارد. محسوساتي که ما ادراک مي کنيم ظواهر و پرتوهايي از آن حقايق اصيل هستند. افلاطون به هر يک از اين حقايق که در عالم بالاتري قرار دارند مثال يا ايده مي گويد. مثال براي افلاطون کاملا حقيقي ومطلق ولايتغير است .اين مثالها يا مثل فراتر از ابعاد مکان وزمان هستند لذا تنها راه شناخت وبررسي آنها به کار بردن عقل وخرد است. افلاطون به اين شکل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندي مي کند : قسمت اول دنياي محسوسات وظواهر که به وسيله حواس ادراک مي شود و قسمت دوم عالم ايده ها و مثل که راه يافتن به آن بدون استفاده از عقل ممکن نيست. مثال معروفي که براي شرح مثل افلاطوني بيان مي شود اسب مثالي است. ما ممکن است در طول زندگي خود اسبهاي زيادي ديده باشيم. اين اسبها از رنگها و نژادهاي مختلفي بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهايي هر چند جزيي داشته اند. ولي ما در اينکه اين موجودات اسب هستند و نه حيواني ديگر مانند سگ شکي نداريم.دليل اين امر اين است که در عالمي بالاتر مثال يا ايده اي حقيقي و کامل از اسب وجود دارد که اسبهايي که ما مي بينيم از آن ايده اصيل سرچشمه و نشات گرفته اند. به بيان ديگر مي توان اسب مثالي را به عنوان قالبي براي اين اسبها محسوب کرد. اين طبقه بندي افلاطون از عالم گاهي ريزتر نيز مي شود مثلا دنيايي که انعکاسهاو سايه ها يا روياها توهمات مي سازند دنيايي است که از درجه حقيقي بود پايين تر از دنيا محسوسات قرار دارد و يا بين دنياي محسوسات و دنياي ايده ها که حقيقي ترين است دنياي علم ودانش و ادراکات رياضي قرار دارد. البته افلاطون در دنياي مثلي هم سلسله مراتب قايل است به اين شکل که ايده هاي کوچک ايده هاي بزرگتر را مي سازند که در نهايت منجر به تشکيل حقيقتي واحد يا خدا مي شوند. افلاطون به اثبات نظريه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضيه باقي گزارد . به شکل که او وجود خدايش را هم قابل اثبات نمي داند و معتقد است که فقط با ديدن آثارش پي به وجود او مي بريم ودر اين زمينه بر اساس نظريه مثلش به همين مطلب اکتفا مي کند که اگر گرايش به خيري ويا زيبايي وجود دارد پس خير مطلق و زيبايي مطلقي هم بايد وجود داشته باشد.
نويسنده مطلب: مهدي پدرام |
|
آخرین بروز رسانی در جمعه, 27 شهریور 1388 ساعت 18:36 |